تبليغاتX
شعر ناب
شعر و موسیقی ناب

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
کاش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیمون بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

                               آذر ، دی 1343 حمید مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 11:20  توسط ناب  | 

ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله

در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه، از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت، یارب حلال بادا         

 صیدی که از کمندت، آزاد رفته باشد

از آه دردناکی، سازم خبر دلت را 

وقتی که کوه صبرم، بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری، کز گرد دام زلفت           

با صد امیدواری، ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان، دامن کِشان گذشتی              

گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

پرشور از حزین است، امروز کوه و صحرا      

 مجنون گذشته باشد، فرهاد رفته باشد

                                                  حزین لاهیجی
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:50  توسط ناب  | 

خدایا کفر نمی‌گویم،

 پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:2  توسط ناب  | 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان اتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را – برادر جان – به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:47  توسط ناب  | 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

                                                  مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:45  توسط ناب  | 

از همان روزي كه دست حضرت قابيل،
گشت آلوده به خون حضرت هابيل،
از همان روزي كه فرزندان آدم،
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد،
آدميت مرد،
گرچه آدم زنده بود.


از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند،
آدميت مرده بود.
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسیاب،
گشت و گشت،
قرنها از مرگ آدم هم گذشت،
اي دريغ،
آدميت برنگشت.

 

قرن ما،
روزگار مرگ انسانيت است.
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است،
صحبت از آزادگی، پاكي، مروت ابلهي است،
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست،
قرن موسي چمبه هاست،
روزگار مرگ انسانيت است.

من كه از پژمردن يك شاخه گل،
از نگاه ساكت يك كودك بيمار،
از فغان يك قناري در قفس،
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست،
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست،
مرگ او را از كجا باور كنم.

صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي جنگل را بيابان مي­كنند.
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي­كنند،
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا،
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي­كنند.

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست،
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست،
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست،
در كويري سوت و كور،
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است.

                                         "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:47  توسط ناب  | 

چه فكر مي­كني؟
كه بادبان شكسته، زورقِ به گل نشسته­اي ست زندگي؟
در اين خرابِ ريخته،
كه رنگ عافيت ازو گريخته،
به بن رسيده راه بسته ايست زندگي.
چه سهمناك بود سيل حادثه،
كه همچو اژدها دهان گشود،
زمين و آسمان ز هم گسيخت،
ستاره خوشه خوشه ريخت،
و آفتاب دركبودِ دره­هاي آب غرق شد.

هوا بد است،
تو با كدام باد مي­روي؟
چه ابر تيره­اي گرفته سينه تو را،
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم،
دل تو وا نمي­شود.
تو از هزاره­هاي دور آمدي،
در اين درازناي خون فشان،
به هر قدم نشانِ نقشِ پايِ توست.
در اين درشتناك ديولاخ،
ز هر طرف طنين گامهاي رهگشاي توست.
بلند و پست اين گشاده دامگاهِ ننگ و نام،
به خون نوشته نامه وفاي توست.
به گوش بيستون هنوز،
صداي تيشه­هاي توست.
چه تازيانه­ها كه با تن تو تاب عشق آزمود،
چه دارها كه از تو گشت سربلند.
زهي شكوه قامت بلند عشق،
كه استوار ماند در هجوم هرگزند.
نگاه کن،
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده، آن شكوفه زار ِانفجار نور،
كهرباي آرزوست.
سپيده­اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست.
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن،
سزد اگر هزار بار،
بيفتي از نشيب راه و باز،
رو نهي بدان فراز.
چه فكر مي­كني؟
جهان چو آبگينه شكسته ايست،
كه سرو راست هم در او شكسته مي­نمايدت،
چنان نشسته کوه در کمین دره­های این غروب تنگ،
که راه بسته می­نمایدت.
زمان بي­كرانه را،
تو با شمار گام عمر ما مسنج،
به پاي او دميست اين درنگِ درد و رنج.
به سان رود،
كه در نشيب دره سر به سنگ مي­زند، رونده باش،
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست، زنده باش!

                                          هوشنگ ابتهاج (سایه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:53  توسط ناب  | 

ارغوان،

شاخه­ی هم خون جدا مانده­ی من،

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا، یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،

آسمانی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست،

آنچه میبینم، دیوار است.

آه، این سخت سیاه، آنچنان نزدیک است،

که چو بر می­کشم از سینه نفس،

نفسم را بر می­گرداند.

ره چنان بسته که پرواز نگه،  

در همین یک قدمی می­ماند.

کور سویی ز چراغی رنجور،

قصه پرداز شب ظلمانی ست.

نفسم می­گیرد، که هوا هم اینجا زندانی ست.

هر چه با من اینجاست، رنگ رخ باخته است.

آفتابی هرگز، گوشه­ی چشمی هم،

بر فراموشی این دخمه نیانداخته است.

اندرین گوشه­ی خاموش فراموش شده،

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،

یاد رنگینی در خاطر من، گریه می­انگیزد.

ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست،

ارغوانم دارد می­گرید،

چون دل من که چنین خون آلود،

هر دم از دیده فرو میریزد.

 

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار،

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال، از خون پرستوها رنگین است؟

اینچنین بر جگر سوختگان،

داغ بر داغ می­افزاید.

 

ارغوان، پنجه­ی خونین زمین، دامن صبح بگیر،

وز سواران خرامنده­ی خورشید بپرس،

کی برین دره غم می­گذرند ؟

ارغوان،خوشه­ی خون،

بامدادان که کبوترها،

بر لب پنجره­ی باز سحر، غلغله می­آغازند،

جان گلرنگ مرا، بر سر دست بگیر،

به تماشا گه پرواز ببر،

آه بشتاب، که هم پروازان،

نگران غم هم پروازند.

 

ارغوان، بیرق گلگون بهار،

تو بر افراشته باش،

شعر خون بار منی،

یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه نا خوانده­ی من،

ارغوان،

شاخه­ی هم خون جدا مانده من ...

                                 هوشنگ ابتهاج (سایه)
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:30  توسط ناب  | 

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان !
من به تنگ آمده ام ، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم :
آی !
با شما هستم !
                  این درها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی،
             سر کوهی،
                          دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!

من به فریاد ،
              همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد،
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها،
                               محتاجم.

من هوارم را سر خواهم داد!
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما « خفته ی چند! »
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
                                 فریدون مشیری
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 16:39  توسط ناب  | 

همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلكش برگ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد،
روی اين آبی آرام بلند،
كه ترا می برد اينگونه به ژرفای خيال؟

چيست در خلوت خاموش كبوترها؟
چيست در كوشش بی حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
كه تو چندين ساعت،
مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به اين آبی آرام بلند،
نه به اين خلوت خاموش كبوترها،
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام،
من به اين جمله نمی انديشم .

من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاك شقايق را در سينه كوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
بغض پاينده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را می شنوم، می بينم .
من به اين جمله نمی انديشم !

به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی،
تك و تنها به تو می­انديشم .
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال كه باشم به تو می­انديشم .
تو بدان اين را، تنها تو بدان !
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاريكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند .
اينك اين من كه به پای تو درافتادم باز
ريسمانی كن از آن موی دراز ،
تو بگير ،
تو ببند !

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو !
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همين يك نفس از جرعه جانم باقی است ،
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش !

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:41  توسط ناب  |