خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان اتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را – برادر جان – به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخوردهی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث
از همان روزي كه دست حضرت قابيل،
گشت آلوده به خون حضرت هابيل،
از همان روزي كه فرزندان آدم،
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد،
آدميت مرد،
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند،
آدميت مرده بود.
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسیاب،
گشت و گشت،
قرنها از مرگ آدم هم گذشت،
اي دريغ،
آدميت برنگشت.
قرن ما،
روزگار مرگ انسانيت است.
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است،
صحبت از آزادگی، پاكي، مروت ابلهي است،
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست،
قرن موسي چمبه هاست،
روزگار مرگ انسانيت است.
من كه از پژمردن يك شاخه گل،
از نگاه ساكت يك كودك بيمار،
از فغان يك قناري در قفس،
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست،
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست،
مرگ او را از كجا باور كنم.
صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي جنگل را بيابان ميكنند.
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان ميكنند،
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا،
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند.
صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست،
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست،
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست،
در كويري سوت و كور،
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است.
"فریدون مشیری"
چه فكر ميكني؟
كه بادبان شكسته، زورقِ به گل نشستهاي ست زندگي؟
در اين خرابِ ريخته،
كه رنگ عافيت ازو گريخته،
به بن رسيده راه بسته ايست زندگي.
چه سهمناك بود سيل حادثه،
كه همچو اژدها دهان گشود،
زمين و آسمان ز هم گسيخت،
ستاره خوشه خوشه ريخت،
و آفتاب دركبودِ درههاي آب غرق شد.
هوا بد است،
تو با كدام باد ميروي؟
چه ابر تيرهاي گرفته سينه تو را،
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم،
دل تو وا نميشود.
تو از هزارههاي دور آمدي،
در اين درازناي خون فشان،
به هر قدم نشانِ نقشِ پايِ توست.
در اين درشتناك ديولاخ،
ز هر طرف طنين گامهاي رهگشاي توست.
بلند و پست اين گشاده دامگاهِ ننگ و نام،
به خون نوشته نامه وفاي توست.
به گوش بيستون هنوز،
صداي تيشههاي توست.
چه تازيانهها كه با تن تو تاب عشق آزمود،
چه دارها كه از تو گشت سربلند.
زهي شكوه قامت بلند عشق،
كه استوار ماند در هجوم هرگزند.
نگاه کن،
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده، آن شكوفه زار ِانفجار نور،
كهرباي آرزوست.
سپيدهاي كه جان آدمي هماره در هواي اوست.
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن،
سزد اگر هزار بار،
بيفتي از نشيب راه و باز،
رو نهي بدان فراز.
چه فكر ميكني؟
جهان چو آبگينه شكسته ايست،
كه سرو راست هم در او شكسته مينمايدت،
چنان نشسته کوه در کمین درههای این غروب تنگ،
که راه بسته مینمایدت.
زمان بيكرانه را،
تو با شمار گام عمر ما مسنج،
به پاي او دميست اين درنگِ درد و رنج.
به سان رود،
كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند، رونده باش،
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست، زنده باش!
هوشنگ ابتهاج (سایه)
ارغوان،
شاخهی هم خون جدا ماندهی من،
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا، یا گرفته است هنوز؟
من درین گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمانی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست،
آنچه میبینم، دیوار است.
آه، این سخت سیاه، آنچنان نزدیک است،
که چو بر میکشم از سینه نفس،
نفسم را بر میگرداند.
ره چنان بسته که پرواز نگه،
در همین یک قدمی میماند.
کور سویی ز چراغی رنجور،
قصه پرداز شب ظلمانی ست.
نفسم میگیرد، که هوا هم اینجا زندانی ست.
هر چه با من اینجاست، رنگ رخ باخته است.
آفتابی هرگز، گوشهی چشمی هم،
بر فراموشی این دخمه نیانداخته است.
اندرین گوشهی خاموش فراموش شده،
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
یاد رنگینی در خاطر من، گریه میانگیزد.
ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست،
ارغوانم دارد میگرید،
چون دل من که چنین خون آلود،
هر دم از دیده فرو میریزد.
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار،
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال، از خون پرستوها رنگین است؟
اینچنین بر جگر سوختگان،
داغ بر داغ میافزاید.
ارغوان، پنجهی خونین زمین، دامن صبح بگیر،
وز سواران خرامندهی خورشید بپرس،
کی برین دره غم میگذرند ؟
ارغوان،خوشهی خون،
بامدادان که کبوترها،
بر لب پنجرهی باز سحر، غلغله میآغازند،
جان گلرنگ مرا، بر سر دست بگیر،
به تماشا گه پرواز ببر،
آه بشتاب، که هم پروازان،
نگران غم هم پروازند.
ارغوان، بیرق گلگون بهار،
تو بر افراشته باش،
شعر خون بار منی،
یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمه نا خواندهی من،
ارغوان،
شاخهی هم خون جدا مانده من ...
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان !
من به تنگ آمده ام ، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم :
آی !
با شما هستم !
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
فریدون مشیری
نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟ بگفت انُده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟ بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟ بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟ بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟ بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟ بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود؟ بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو کاین کار خام است بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست بگفت این دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است بگفت از عاشقی خوشتر چه کاراست؟
بگفتا جان مده، بس دل که با اوست بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش میترسی از کس؟ بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هیچ هم خوابیت باید؟ بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش؟ بگفت آن کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین بگفتا چون زیم بی جان شیرین؟
بگفت او آن من شد، زو مکن یاد بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟ بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین حاضر جوابی
به زر دیدم که با او بر نیایم چو زرش نیز بر سنگ آزمایم
گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد فکند الماس را بر سنگ بنیاد
که ما را هست کوهی بر گذرگاه که مشکل میتوان کردن بدو راه
میان کوه راهی کند باید چنانک آمد شد ما را بشاید
بدین تدبیر کس را دسترس نیست که کار تست و کار هیچ کس نیست
به حق حرمت شیرین دلبند کز این بهتر ندانم خورد سوگند
که با من سر بدین حاجت در آری چو حاجتمندم این حاجت برآری
جوابش داد مرد آهنین چنگ که بردارم ز راه خسرو این سنگ
به شرط آن که خدمت کرده باشم چنین شرطی به جای آورده باشم
دل خسرو رضای من بجوید به ترک شکر شیرین بگوید
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد که حلقش خواست آزردن به پولاد
نظامی گنجوی
عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش خون انگوري نخورده، باده شان هم خون خويش
هر كسي اندر جهان مجنون ليلي شدند عارفان ليلي خويش و دم به دم مجنون خويش
ساعتي ميزان آني، ساعتي موزون اين بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش
گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كني در درون حالي ببيني موسي و هارون خويش
لنگري از گنج مادون بستهاي بر پاي جان تا فروتر ميروي هر روز با قارون خويش
يونسي ديدم نشسته بر لب درياي عشق گفتمش چوني جوابم داد بر قانون خويش
گفت بودم اندر اين دريا غذاي ماهيي پس چو حرف نون خميدم تا شدم ذاالنون خويش
زين سپس ما را مگو چوني و از چون درگذر چون ز چوني دم زند آن كس كه شد بيچون خويش
باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدلتريم رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال هر غمي كو گرد ما گرديد شد در خون خويش
باده گلگونهست بر رخسار بيماران غم ما خوش از رنگ خوديم و چهره گلگون خويش
من نيم موقوف نفخ صور همچون مردگان هر زمانم عشق جاني ميدهد ز افسون خويش
در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حرير عشق نقدم ميدهد از اطلس و اكسون خويش
دي منجم گفت ديدم طالعي داري تو سعد گفتمش آري وليك از ماه روزافزون خويش
مه كي باشد با مه ما كز جمال و طالعش سعد اكبر سعد اكبر گشت بر گردون خويش
مولوی