تبليغاتX
شعر ناب
شعر و موسیقی ناب

خدایا کفر نمی‌گویم،

 پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:2  توسط ناب  | 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار
تفنگ دست تو یعنی زبان اتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبان دل ، دلی لبریز مهر تو
تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا ، بنشین ، بگو ، بشنو ، سخن ، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید
برادر گرکه می خوانی مرا ، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه ، غفلت ، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را – برادر جان – به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:47  توسط ناب  | 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

                                                  مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:45  توسط ناب  | 

از همان روزي كه دست حضرت قابيل،
گشت آلوده به خون حضرت هابيل،
از همان روزي كه فرزندان آدم،
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد،
آدميت مرد،
گرچه آدم زنده بود.


از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند،
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند،
آدميت مرده بود.
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسیاب،
گشت و گشت،
قرنها از مرگ آدم هم گذشت،
اي دريغ،
آدميت برنگشت.

 

قرن ما،
روزگار مرگ انسانيت است.
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است،
صحبت از آزادگی، پاكي، مروت ابلهي است،
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست،
قرن موسي چمبه هاست،
روزگار مرگ انسانيت است.

من كه از پژمردن يك شاخه گل،
از نگاه ساكت يك كودك بيمار،
از فغان يك قناري در قفس،
از غم يك مرد در زنجير حتي قاتلي بر دار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست،
وندرين ايام زهرم در پياله، زهر مارم در سبوست،
مرگ او را از كجا باور كنم.

صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي جنگل را بيابان مي­كنند.
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي­كنند،
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا،
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي­كنند.

 

صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست،
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست،
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست،
در كويري سوت و كور،
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است.

                                         "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:47  توسط ناب  | 

چه فكر مي­كني؟
كه بادبان شكسته، زورقِ به گل نشسته­اي ست زندگي؟
در اين خرابِ ريخته،
كه رنگ عافيت ازو گريخته،
به بن رسيده راه بسته ايست زندگي.
چه سهمناك بود سيل حادثه،
كه همچو اژدها دهان گشود،
زمين و آسمان ز هم گسيخت،
ستاره خوشه خوشه ريخت،
و آفتاب دركبودِ دره­هاي آب غرق شد.

هوا بد است،
تو با كدام باد مي­روي؟
چه ابر تيره­اي گرفته سينه تو را،
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم،
دل تو وا نمي­شود.
تو از هزاره­هاي دور آمدي،
در اين درازناي خون فشان،
به هر قدم نشانِ نقشِ پايِ توست.
در اين درشتناك ديولاخ،
ز هر طرف طنين گامهاي رهگشاي توست.
بلند و پست اين گشاده دامگاهِ ننگ و نام،
به خون نوشته نامه وفاي توست.
به گوش بيستون هنوز،
صداي تيشه­هاي توست.
چه تازيانه­ها كه با تن تو تاب عشق آزمود،
چه دارها كه از تو گشت سربلند.
زهي شكوه قامت بلند عشق،
كه استوار ماند در هجوم هرگزند.
نگاه کن،
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده، آن شكوفه زار ِانفجار نور،
كهرباي آرزوست.
سپيده­اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست.
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن،
سزد اگر هزار بار،
بيفتي از نشيب راه و باز،
رو نهي بدان فراز.
چه فكر مي­كني؟
جهان چو آبگينه شكسته ايست،
كه سرو راست هم در او شكسته مي­نمايدت،
چنان نشسته کوه در کمین دره­های این غروب تنگ،
که راه بسته می­نمایدت.
زمان بي­كرانه را،
تو با شمار گام عمر ما مسنج،
به پاي او دميست اين درنگِ درد و رنج.
به سان رود،
كه در نشيب دره سر به سنگ مي­زند، رونده باش،
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست، زنده باش!

                                          هوشنگ ابتهاج (سایه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:53  توسط ناب  | 

ارغوان،

شاخه­ی هم خون جدا مانده­ی من،

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا، یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،

آسمانی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست،

آنچه میبینم، دیوار است.

آه، این سخت سیاه، آنچنان نزدیک است،

که چو بر می­کشم از سینه نفس،

نفسم را بر می­گرداند.

ره چنان بسته که پرواز نگه،  

در همین یک قدمی می­ماند.

کور سویی ز چراغی رنجور،

قصه پرداز شب ظلمانی ست.

نفسم می­گیرد، که هوا هم اینجا زندانی ست.

هر چه با من اینجاست، رنگ رخ باخته است.

آفتابی هرگز، گوشه­ی چشمی هم،

بر فراموشی این دخمه نیانداخته است.

اندرین گوشه­ی خاموش فراموش شده،

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،

یاد رنگینی در خاطر من، گریه می­انگیزد.

ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست،

ارغوانم دارد می­گرید،

چون دل من که چنین خون آلود،

هر دم از دیده فرو میریزد.

 

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار،

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال، از خون پرستوها رنگین است؟

اینچنین بر جگر سوختگان،

داغ بر داغ می­افزاید.

 

ارغوان، پنجه­ی خونین زمین، دامن صبح بگیر،

وز سواران خرامنده­ی خورشید بپرس،

کی برین دره غم می­گذرند ؟

ارغوان،خوشه­ی خون،

بامدادان که کبوترها،

بر لب پنجره­ی باز سحر، غلغله می­آغازند،

جان گلرنگ مرا، بر سر دست بگیر،

به تماشا گه پرواز ببر،

آه بشتاب، که هم پروازان،

نگران غم هم پروازند.

 

ارغوان، بیرق گلگون بهار،

تو بر افراشته باش،

شعر خون بار منی،

یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه نا خوانده­ی من،

ارغوان،

شاخه­ی هم خون جدا مانده من ...

                                 هوشنگ ابتهاج (سایه)
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:30  توسط ناب  | 

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم ، خفقان !
من به تنگ آمده ام ، از همه چیز
بگذارید هواری بزنم :
آی !
با شما هستم !
                  این درها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی،
             سر کوهی،
                          دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!

من به فریاد ،
              همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد،
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها،
                               محتاجم.

من هوارم را سر خواهم داد!
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما « خفته ی چند! »
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
                                 فریدون مشیری
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 16:39  توسط ناب  | 

همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلكش برگ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد،
روی اين آبی آرام بلند،
كه ترا می برد اينگونه به ژرفای خيال؟

چيست در خلوت خاموش كبوترها؟
چيست در كوشش بی حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
كه تو چندين ساعت،
مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به اين آبی آرام بلند،
نه به اين خلوت خاموش كبوترها،
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام،
من به اين جمله نمی انديشم .

من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاك شقايق را در سينه كوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
بغض پاينده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را می شنوم، می بينم .
من به اين جمله نمی انديشم !

به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی،
تك و تنها به تو می­انديشم .
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال كه باشم به تو می­انديشم .
تو بدان اين را، تنها تو بدان !
تو بيا
تو بمان با من، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاريكی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند .
اينك اين من كه به پای تو درافتادم باز
ريسمانی كن از آن موی دراز ،
تو بگير ،
تو ببند !

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو !
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همين يك نفس از جرعه جانم باقی است ،
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش !

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 15:41  توسط ناب  | 

نخستین بار گفتش کز کجایی؟             بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟       بگفت انُده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست          بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟    بگفت از دل تو می‌گویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟     بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟          بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟          بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟                بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟             بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟             بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟                 بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور            بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟              بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود؟           بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار                بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو کاین کار خام است     بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد               بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست     بگفت این دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است     بگفت از عاشقی خوشتر چه کاراست؟
بگفتا جان مده، بس دل که با اوست      بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش می‌ترسی از کس؟        بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هیچ هم خوابیت باید؟                 بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش؟             بگفت آن کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین        بگفتا چون زیم بی جان شیرین؟
بگفت او آن من شد، زو مکن یاد           بگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟           بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش         نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی              ندیدم کس بدین حاضر جوابی
به زر دیدم که با او بر نیایم                 چو زرش نیز بر سنگ آزمایم
گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد             فکند الماس را بر سنگ بنیاد
که ما را هست کوهی بر گذرگاه          که مشکل می‌توان کردن بدو راه
میان کوه راهی کند باید                     چنانک آمد شد ما را بشاید
بدین تدبیر کس را دسترس نیست       که کار تست و کار هیچ کس نیست
به حق حرمت شیرین دلبند                کز این بهتر ندانم خورد سوگند
که با من سر بدین حاجت در آری         چو حاجتمندم این حاجت برآری
جوابش داد مرد آهنین چنگ                که بردارم ز راه خسرو این سنگ
به شرط آن که خدمت کرده باشم        چنین شرطی به جای آورده باشم
دل خسرو رضای من بجوید                 به ترک شکر شیرین بگوید
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد       که حلقش خواست آزردن به پولاد

                                                                                            نظامی گنجوی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:58  توسط ناب  | 

عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش   خون انگوري نخورده، باده شان هم خون خويش 

هر كسي اندر جهان مجنون ليلي شدند                 عارفان ليلي خويش و دم به دم مجنون خويش 

ساعتي ميزان آني، ساعتي موزون اين                  بعد از اين ميزان خود شو تا شوي موزون خويش 

گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كني                 در درون حالي ببيني موسي و هارون خويش 

لنگري از گنج مادون بسته‌اي بر پاي جان                تا فروتر مي‌روي هر روز با قارون خويش 

يونسي ديدم نشسته بر لب درياي عشق              گفتمش چوني جوابم داد بر قانون خويش 

گفت بودم اندر اين دريا غذاي ماهيي                     پس چو حرف نون خميدم تا شدم ذاالنون خويش 

زين سپس ما را مگو چوني و از چون درگذر             چون ز چوني دم زند آن كس كه شد بي‌چون خويش 

باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدلتريم           رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش 

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال              هر غمي كو گرد ما گرديد شد در خون خويش 

باده گلگونه‌ست بر رخسار بيماران غم                  ما خوش از رنگ خوديم و چهره گلگون خويش 

من نيم موقوف نفخ صور همچون مردگان               هر زمانم عشق جاني مي‌دهد ز افسون خويش 

در بهشت استبرق سبزست و خلخال و حرير         عشق نقدم مي‌دهد از اطلس و اكسون خويش 

دي منجم گفت ديدم طالعي داري تو سعد            گفتمش آري وليك از ماه روزافزون خويش

مه كي باشد با مه ما كز جمال و طالعش          سعد اكبر سعد اكبر گشت بر گردون خويش

مولوی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:14  توسط ناب  |